کودکی های گمشده

توسط
همینکه خودم را در چشم او دیدم ترس وجودم را گرفت. وجودی تیره و بدقواره که خودش را جور دیگری میدید. خودم را در چشم او دیدم. او که مظلوم بود و آرام و دوست داشتنی. مادرم میگفت کوچک که بودی مظلوم بودی و دوست داشتنی. خودم را در چشم او دیدم. در چشمهایش فقط وجودی تیره و بدقواره معلوم بود, وجودی که من بودم. واضح نبودم, اما خودم را به وضوح دیدم. ترسیدم.
نگاهش کن. به چشمهایش. به ابروهای سیاهش. به لبخند گنگش. نگاه کن, من را نمی بینی ؟ خودت را, خودت را نمیبینی؟ خوب به چشمهایش نگاه کن. همانجاست کودکی های گمشده مان. من گم شدم. می ترسم.

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.