نامه را خواندی؟

توسط

قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست
نامه ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت

صائب تبریزی

….

یعنی به تو نگفتند؟ آن کبوتر سفید هم چیزی نگفت؟ ناقلا اول پاییز آمده بود پشت پنجره بق بق میکرد که اجازه بدهم بالای کولر لانه بسازد. قرار شد فصل سرما لانه بسازد و من هم خرده نان های ته سفره را برایش بریزم، در عوض اول بهار بیاید پیش تو خبر را برساند. نیامد یعنی؟
آن برگ چنار چه؟ او هم نیامد؟ کلی زیر پایم خش خش کرده بود. همین دم در پیدا کردمش. قول داده بود با باد چرخ بخورد و چرخ بخورد و چرخ بخورد تا برسد دم خانه تان، برود زیر پایت خش خش کند، خبر را برساند. نیامد پس؟
مورچه ها چه؟ آنها را ندیدی؟ برنج ریخته بود روی زمین، قطار شده بودند پشت هم. گفتم حالا که برنج می برید خبر مرا هم ببرید به دستش برسانید. برنج را بیخیال شدند، قطارشان کش آمده بود تا دم خانه تان که خبر را برسانند. لابد حواست نبوده زیر پا لهشان کردی.
دیگر به اینها اعتمادی نیست. نامه را نوشتم و سپردم به تنه درخت. قول داده است اگر شاخه هایش رفت، نامه نرود. بردار و بخوان. برایت نوشته ام، همه چیز را نوشته ام. نوشته ام که دلتنگم. قرار بود به تو برسانند که دلتنگم… نگفتند یعنی؟

مجید ترکابادی

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.