در کوچه های حومه

شال بنفش خواهر

توسط
یک دفعه یاد خواهرم افتادم. وقتی دخترک گفت: ((صبر کن داداشم بیاد باهم عکس بگیریم)) و بعد صدا زد ((حامد…حامد…..))
یاد خواهرم افتادم. یاد وقتی که رو به روی زمین چمن، کنار هم ایستاده بودیم و پدرمان میخواست از فیلم عکاسی ۱۲ تایی اش بهترین استفاده را کند. و ما با قدهای کوتاهمان لبخند می زدیم. و قد من هنوز به زانوی پدرم نمی رسید. و خواهرم -کودکانه- شال بنفش سرش کرده بود و من سر کچلم را روی شانه اش گذاشته بودم. که هنوز از او کوتاهتر بودم. پدرم دکمه را میزد و ما باید دو هفته صبر می کردیم تا عکاسی قاصدک، لبخند و قد کوتاهمان را ظاهر کند, اگر نسوزد.
خواهرجان، یاد تو افتادم. اصلا میخواهم بیایم خانه تان. من هنوز هم به پای تو کوتاه می آیم. شانه ات کجاست ؟

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.