رساله درباره نادر فارابی

رساله درباره نادر فارابی

توسط
(“سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار،مصطفی مستور، صفحه ۸۰٫)
کتاب را گذاشتم توی کیفم و رفتم تا صندوق تا پول غذا را پرداخت کنم. کیف پولم را که باز کردم، مردی که پشت صندوق نشسته بود گفت: (( حساب شد خانم.))
گفتم: ((چی؟ چی حساب شد؟))
-(( نهار. پول نهارتون شد نه هزار و پونصد تومن که حساب شد.)) بعد با خودکاری که توی دستش بود به ته سالن اشاره کرد: (( اون آقا پول ناهارتون رو حساب کرد.))
آدم های زیادی در چنین موقعیتی قرار نمی گیرند تا بدانند در آن لحظه دقیقا چه گار باید بکنند. برای همین چند دقیقه جلو صندوق ایستادم و فکر کردم چه کار باید بکنم. چیزی به ذهنم نرسید. منظورم این است هزار جمله توی ذهنم آمد اما نمی دانستم دقیقا کدام شان را باید به پسر جوان تنهایی که ته سالن نشسته بود، بگویم. بعد راه افتادم و رفتم سمت میزی که ته سالن بود و ایستادم بالای سر پسری که زل زده بود به بشقاب خالی مقابلش. اول می خواستم بگویم: ((فیلم زیاد می بینید؟)) بعد فکر کردم بگویم: ((من نفر چندم هستم؟)) بعد نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم بگویم: (( کسی که خیال می کنه با نه هزار و پانصد تومن میشه یه دختر رو خر کرد معلومه خودش خیلی خره.)) 
در تمام مدتی که سر میز او ایستاده بوده بودم سرش را بالا نیاورد. علاقه ای به دیدن صورتش نداشتم اما کنجکاو بودم بدانم قیافه این جور آدمها چه طوری است. انتظار نداشتم سه چشم داشته باشد یا دماغش توی پیشانی اش باشد، اما دلم می خواست سرشر را بلند کند تا مطمئن شوم شبیه یکی از صدها نفری است که هر روز در خیابان و دانشگاه می بینم.
 

آنچه خواندید برش کوتاهی بود از اولین باری که سر و کله ی “نادر فارابی” در آثار مصطفی مستور پیدا شد. پسر جوانی که هزینه نهار نگار کاویان را حساب کرده بود، همان کسی بود که مصطفی مستور در پی نوشت کتابش درباره او گفته بود : (( اسم این پسر نادر فارابی است. بیست و هفت ساله، مجرد، فارغ التحصیل رشته ادبیات و کارمند فعلی  اداره پست که گزارش زندگی او را در آینده خواهم نوشت.)) 

“رساله درباره ی نادر فارابی” رمان کوتاهی است از مصطفی مستور که در زمستان ۱۳۹۴ توسط انتشارات چشمه منتشر شده است.

قسمت هایی از کتاب“رساله درباره ی نادر فارابی”

“اگر در داروخانه باشی اما دارو نخواهی، یا در فرودگاه اما نه به دلیل سفری یا بدرقه ای یا استقبالی، یا در گورستان اما نه به خاطر مرگ خویشی، آشنایی، دوستی، و اگر اصلا جایی باشی که لازم نیست باشی، از نوعی استغنا برخورداری. رها از شادی یا اندوه یا اضطراب یا خشم یا انتظار یا هر حس انسانی دیگری که بقیه ی حاضران آنجا درگیرش هستند. این اتلاف وقتهای مفید از جنس همان کارهای دوست داشتنی/احمقانه ای هستند که مرزهای با شکوه تلافی خرد ناب و جنون را می سازند. “(صفحه ۲۹)
“کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشت آن و دراز کشید و خوابید یا در بی خیالی محض دست ها را توی جیب گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد. کاش می شد دنیا را، منظورم این است همه ی دنیا را، همه ی دنیا را با ستاره ها و کهشان ها و آسمان ها و زمین هایش، مثل قالی لوله کرد و کنار گذاشت.” (صفحه ۷۷)
 

 

نقد کیارنگ علایی بر این کتاب

آدم هاى مصطفى مستور در یک مرزبندى قاطع و مطلق تقسیم میشوند به: آدمهاى “کاملا تاریک” و آدمهاى “کاملا روشن”. تاریک هاى او در جایگاهى سمبلیک – ناظم مدرسه- بر مسند قدرت اند، و روشن هاى او در کنشى جالب، در دو سوى بردار آگاهى قرار دارند؛ یا از فرط ناآگاهى معصوم اند – مستور آنها را ساده، خوب، بى پرسش از هستى- قلمداد میکند یا از فرط آگاهى و تفکر درباره جهان در مرز پوچى اند. جهان داستانى او جدال این دو نیرو است.
نادر فارابى شخصیت کتاب جدید مصطفى مستور یک از نفس افتاده دیگر است، یک به پایان خط رسیده که در یاس هاى فلسفى درباره چیستى اتفاقات هستى، با آدم هاى کتاب هاى قبلى نویسنده اشتراک دارد، نادر فارابى با مجموعه اى از برداشتهاى کمابیش اگزیستانسیالیستى که از شرایط موجود به نفع یک آرمان و ایده آل گم شده گلایه مند است، از دست خود نیز خسته است و نمیداند تکلیفش چیست و با وجود خود در هستى چه باید بکند؟
رمان بر پایه سه تم اصلى بنا شده است؛ “تبعیض”، “غیبت”، “عدالت”.
راس این مثلث یعنى “عدالت” بغض فروخورده مستور است که زمانى در یک بیمارستان روانى ظهور میکند و اینجا در مدرسه درختى. این که همه کامیابى و ناکامى بشر وابسته است به چند گرم فسفر و مغز بیشتر یا کمتر داشتن که یکى را کودن میکند و رفوزه و روزمره و دیگرى را نابغه و رفاهمند و موفق. شواهد این تبعیض و پرسش جدى درباره عدالت جهان در جاى جاى آثار مستور باقیست. با خشم هم باقیست. نوک پیکان این خشم سوى انسان است حتى وقتى مکررا دنبال “صاحاب این دنیا” میگردد و میگوید هر جا یک صاحابى دارد، رستوران، پمپ بنزین… هر یک صاحابى دارند، صاحاب این دنیا کیست؟ در واقع انسان را متولى بى لیاقتى براى آنچه در جهان به او سپرده شده، میداند. به این دلیل او بهترین متن ادبى سال را انشاى ساده یک دانش آموز میداند نه جوایز ادبى که خود نیز در چرخه آن قرار دارد.
تصویر گویاى رمان درباره این بى عدالتى در آخرین ترانه نادر جمع شده است، آنجا که در دستنوشته اى از پرندگان چاقى میگوید که پرهاى چربى دارند و به سختى روى زمین راه میروند، پرندگانى که بخاطر بالهاى کوچکشان نمیتوانند پرواز کنند، این سرشت جبرى همان وضعیتى است که اردک هاى مدرسه درختى – در آن مدرسه از کلمه اردک براى توصیف بچه هاى کودن استفاده میشود- به آن دچارند.
در آخرین مواجهه نادر با این بچه ها – صحنه اخراج بچه ها از مدرسه – نادر با اردک ها میرود، با دنبال کردن آنها که از در مدرسه خارج میشوند نادر نیز میرود. با سنگ آبادى و صحنعلى و چرخابى و عبادى و همه آنهایى که در چرخه بیرحم تبعیض قرار دارند و سرنوشتشان به سرشت جبرى شان گره خورده است.
پارادوکس هاى متعدد درباره جهانى که اداره آن بر عهده انسان نهاده شده، تعریف نادر را از عدالت زیر سوال میبرد و به این ترتیب نادر در مقام شارح شهر خویش قرار میگیرد و شهر پر از سیاهى، نکبت، و بى عدالتى را ترک میکند تا به شهر وجود برسد. تفاوت بارز آدمهاى مستور با نمونه هاى دیگر در بعضى داستان هاى ایرانى، این “عزیمت” است بجاى عزلت. جارى بودن به جاى خودکشى. از این بابت ته مایه مذهبى در اغلب کارهاى نویسنده غالب است. ناپدید شدن نادر فقدان عدالت است، گویى او در جستجوى راضیتا مرضیه است و خود، به نماد عدالت تبدیل شده است
.

رمان حلقه هاى بسیار در پیوند با مکنونات نویسنده دارد تا اثر را به یک شرح حال تبدیل کند. بارزترین این حلقه ها؛ یکى “نقطه صفر” است؛ مستور در نقطه صفر به دنیا آمده است، و دیگرى “تقدیمیه کتاب” به مادر خانه دار، ساده و خوب نویسنده است. همان توصیفى که در طول رمان از زبان نادر درباره مادرش میشنویم. در این رمان اگرچه حضور زن نسبت به آثار قبلى کمتر است اما ماهیت تقدس گونه زن – بدون آنکه شخصیت پردازى شود- در شخصیت ملوک خانم در صفحه ۶۵ رمان دیده میشود.
شیوه روایت کتاب روشى فارغ از روایت هاى مرسوم است و از این بابت خوانندگان کلاسیک را اغنا نمیکند. در این گونه از داستان هاى مدرن که ذاتا فرجام گریزند، خواننده با پرسش هاى متعدد و معماگونه درباره سرنوشت شخصیت مواجه است و با آنها رها میشود. مستور در این کتاب بر اصل گزارش کردن تاکید میکند. هیچ چیز حذف نشده، هیچ چیز گویى انتخاب هم نشده و صرفا فرایندهاى مختلف ذهنى نادر فارابى براى خواننده گسترانده شده تا مخاطب متاثر از احوالات نادر گردد. پس روایت داستانى در کار نیست و نباید منتظر قصه به معناى عام آن بود. اما تغییر زاویه دید شگرد اصلى نویسنده در این رمان است و از این طریق کوشیده است هرمى چند وجهى از شخصیت نادر فارابى را ایجاد کند، به اسن ترتیب که: در فصل یک شکل روایت گزارش گونه اى درباره نادر است. در فصل ٢ دیدگاه داناى کل محدود مورد استفاده قرار میگیرد و در فصل ٣ با تغییر زاویه دید به “دیدگاه تک گویى درونى” وضعیت نادر را به یک اتوبیوگرافى نویسنده شبیه سازى میکند.
نکته دیگر در استفاده از یادداشتها،ترانه ها، ایمیل ها و مکتوبات نادر در طول گزارش است که کارکردهایى جذاب در این نوع روایت اند و زمان را مرتبا به عقب و جلو میبرند و سطح آگاهى ما را از شخصیت تغییر میدهند و جریان سیالى از اطلاعات را ایجاد میکنند.
| پایان | کیارنگ علایى | ١۶ اسفند ٩۴

 

 کانال ارسی

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.