در گونه ات گدازه ی غم چال کرده اند

توسط
در گونه ات گدازه ی غم چال کرده اند
آتش به پا کن ای رُخت آتشفشان, بخند…
——
نشسته بودند در واگن مردانه, کنار هم. انکه شال بنفش داشت, میگفت میخواهد دماغش را عمل کند. میگفت وقتی می ایستد جلوی اینه مور مورش میشود از دیدن قیافه خودش. دوستش خندید. با تعجب زیادی به دوستش گفت ((واااای… ببینمت…)) دوستش که شال زرد داشت کمی متعجب شده بود. شال بنفش به شال زرد گفت (( بخند…. دوباره بخند… میگم بخند)) و شال زرد خندید. بعد شال بنفش گفت (( ای جانم… خوش ب حالت. وقتی میخندی گونه هات گود میفته. بعد دماغ, شاید گونه هم عمل کنم. همون لپ)) بعد یک سلفی گرفتند, در حالتی که شال بنفش سعی میکرد برای دوربین جلوی موبایل طوری قیافه بگیرد که دماغش کسی را مورمور نکند و شال زرد میخندید و چال گونه اش مشخص بود. مردها دستشان به دستگیره بود و تاب میخوردند. سرباز نیروی زمینی ارتش ولو شده بود جلوی دری که باز نمی شود. نه به فکر دماغش بود, نه چال گونه اش. حواسش به دختری بود که به شیشه تکیه داده بود و پسری رو به رویش تاب میخورد. از فاصله شان معلوم بود که خیلی با هم صمیمی هستند. به ایستگاه که رسیدیم شال زرد پیاده شد. ایستاد پشت پنجره های واگن. درها بسته شد. خندید و برای شال بنفش دست تکان داد. گونه اش چال افتاده بود.

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.