کوچه و بازار

خرت و پرت

توسط
تعمیرکار خوبی بود.همه چیز رو میتونست تعمیر کنه. ساعت، کامپیوتر، بخاری، کابینت، ماشین لباس شویی، زودپر… همه چی. هر سری هم که کار تعمیرش تموم میشد، یه سری پیچ و مهره و چرخ دنده و مقاومت و آی سی اضافه می آورد. میگفت کارخونه اینارو اضافه گذاشته. بعد پیچ و مهره و چرخ دنده و هرچیز دیگه ای که اضافه می آورد رو میریخت توی قوطی ها و جعبه های مخصوص، میگفت اینا یه روز به درد میخورن. بابام رو میگم. از همون بچگی یادمه همه چیز رو نگه میداشت. اگه مامانم میخواست یه صندلی رو بندازه دور، بابام به شیوه مهندسی معکوس اون رو به چند تخته چوب و چند تا میخ تجزیه میکرد و توی همون جعبه ها و قوطی های مخصوص نگهشون میداشت. میگفت اینا یه روزی به درد میخورن. چشمام رو که باز کردم دیدم یه انباری داریم از یه عالم خرت و پرت که قراره یه روزی به یه دردی بخورن. درِ انبار رو که باز میکردی چندتا جعبه و قوطی می افتادن بیرون؛ بس که همه چی به زور چپونده شده بود تو انبار و درش به زور بسته شده بود. چندباری شد که ازش وسیله و ابزار خواستم. میگفت چیزی که به دردت بخوره رو دارم، میدونم دارم؛ اما نمی دونم کجا گذاشتمش. یه روز دم خونه تکونی عید مامانم دلش گرفت. گفت آخرش نفهمیدیم این خرت و پرتا به چه دردی میخورن. به بابام گفتم میخوام یه نویسنده یا عکاس بشم. کارم این باشه که کوله بندازم رو دوشم و برم دور تا دوره دنیا رو بگردم. گفت منم دلم میخواست که یه کارگاه داشته باشم بزرگ. توش پر از ابزار و وسیله باشه. صبح بعد صبحونه خوردن روپوشم رو بپوشم و برم تا شب سر خودمو گرم کنم. بابام فرهنگی شد. بعد هم که هنرستانشون تعطیل شد، بازنشسته نشده از فرهنگی بودن استعفا داد و رفت تو یه شرکت خصوصی.
از روی بیکاری پا شدم رفتم خیابون گردی. تو بازار دست فروشا که راه میرفتم بساطش رو دیدم. همه چیز می فروخت. “هیچ چیز” می فروخت. یه عالمه خرت و پرت که شاید یه روز به کار بیان. از فروش همین “هیچ چیز”ها چرخ زندگی رو میچرخوند. کل کار و کاسبیش، به گرد انباری بابام هم نمی رسید.
مجید ترکابادی

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.