داستان خیانت

تصادف عاشقانه

توسط
ساعت سه صبح تلفنم زنگ خورد. پدرام بود.گفت که اتفاق مهمی افتاده و الان پایین، توی ماشین منتظر من است. سوار ماشین که شدم گفت: ((سیگار داری؟)) قبل از اینکه سرش داد بزنم که نصف شب من را به خاطر یک نخ سیگار بی خواب کرده‌ای، خودش گفت: ((به خاطر این نیمدم. فهیمه رفت.)) هم جمله اش را فهمیدم،هم نفهمیدم. پرسیدم: ((یعنی چی رفت؟کجا رفت؟))
ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. ((رفت دیگه.یعنی باید بره. چطوری نداره. اه لعنتی سیگار کجا پیدا کنم نصف شب))
با اینکه از دعواها و اختلافات پدرام و فهیمه بی خبر نبودم، اما انتظار نداشتم درست شب تولد فهیمه و اینقدر بی مقدمه اتفاق بیفتد. یک خیابان خواب تا کمر خم شده بود داخل سطل آشغال. پدارم رفت کنارش و بوق زد: ((داداش سیگار داری؟)) مرد اول ترسید. بعد دست کرد در جیبش و یک پاکت سیگار به پدرام تعارف کرد.پدرام پاکت را گرفت و یک اسکناس ده هزار تومانی به او داد.
– یعنی چی خیلی وقته تموم شده؟ درست حرف بزن ببینم
پدرام یک نخ سیگار روشن کرد:
-از ظهر بهش زنگ می زدم که شب بریم رستوران برا تولد.درست جواب نمیداد و بهونه می‌اورد. آخر سر قرار شد ساعت هفت بیاد خونه و بریم. چه سیگار آشغالی، نمی کشی؟
– گفتم نه.خب؟
– ساعت شد هفت، هشت، ده؛ نیمد.هرچی زنگ زدم جواب نداد
سیگارش را نصفه از پنجره بیرون انداخت.
– یه ساعت پیش یکی بهم زنگ زده میگه خانم فهیمه معروفی همسر شماست؟ میگم بله. میگه ایشون تصادف کردن، بیاید بیمارستان سینا.
-تصادف؟با کی؟حالش خوبه؟
-نمی دونم چه مرگش شده.نپرسیدم
-یعنی چی نپرسیدم؟ تند برو بیمارستان ببینیم چی شده
-تنها نبوده. با اون حروم زاده ی لجن بوده.ده بار بهت گفتم اینا مشکوکن،هی گفتی پشت زنت حرف نزن. بدبینی. گفتم این فهیمه هر سری که از شرکت میاد یه قصه از این مدیر فنی‌شون تعریف می کنه. دیر میاد میگه اضافه کار دارم. کشتم خودم رو یه عکس از بچه های شرکت نشون نداد. خاک بر سر من.چقدر من احمقم.خدا…
پشت چراغ قرمز بلوار کشاورز ایستاده بودیم.یک #سیگار دیگر روشن کرد.اعداد از سی و دو کم شدند و کم شدند و رسیدند به هفت و متوقف شدند. (( هفت ماه بود که باهام سرد بود.هرکاری می‌کردم به چشمش نمی‌مد.گفتم بریم سفر، بهونه آورد. گفتم از کارت کم کن، گفت کارم زندگیمه…نگو همکارش زندگیش بود. می دونستم میره))
چراغ سبز شد. دو ماشین با سرعت از چهار راه گذشتند. صدای موسیقی بلندشان در خلوت خیابان پیچید. پدرام سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.
– می دونستم یه روز میره. تو که میخواستی بری، کاش خیانت نمی کردی. سیگاری میکشی؟

 

تو که میخواستی بری، کاش خیانت نمی کردی

مجید ترکابادی

 

 

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.