ارث از پسردایی

توسط
[metaslider id=296]
برادر کوچک بودن آنقدرها هم بد نبود. حتی برای من که فقط یک خواهر بزرگتر داشتم. به من هم ارث می رسید. ارث از کسی که فقط چندسالی بیشتر از ما در دنیا بوده است. به خواهرم از دخترخاله بزرگتر ارث میرسید، به من از خواهر و پسر دایی و پسر عمو. لباسهای دختران بین خودشان میچرخید، لباسهای پسران هم بین خودشان. اسباب بازی ها اما بین همه مشترک بود. من چند عروسک داشتم، خواهرم هم چند ماشین. مسعود -پسر دایی بزرگترم- یک دوچرخه داشت که خیلی ویژه بود. چرخهایش بادی نبودند، توپُر بودند. هیچ وقت پنچر نمیشد و بچه های همسایه نمی توانستند بادش را خالی کنند. بالاخره این دوچرخه به من ارث رسید. بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری یاد گرفتم. بدون کمکی سوار می شدم و بارها و بارها در حیاط کوچک خانه مادربزرگ چرخ زدم. حیاطی که آن روزها خیلی بزرگ بود. من هم بزرگ شدم و دوچرخه ویژه مسعود با چرخ توپر صورتی, رسید به پسرخاله کوچکترم. پسر خاله کوچکترم هم سالها در حیاط با آن چرخ زد تا روزی که دیگر ورثه ی مناسبی باقی نمانده بود. تا همین چند سال پیش هم دوچرخه گوشه حیاط خانه خاله بود. وقتی سوارش می شدم به زور پایم به زمین میرسید. چند سال پیش، وقتی دیدمش به زور به زیر زانویم می رسید.
عروسکها، ماشینهای پلاستیکی، شلوارک زرد، حیاط خانه مادربزرگ، دوچرخه ی مسعود با چرخهای توپر… همشان چقدر زود کوچک شدند.

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.