آواره‌ام، آوارگی را باد می‌فهمد

توسط
مهمان ارسی : جواد نوروزی

آواره‌ام… آوارگی را باد می‌فهمد
برگی که در طوفان زمین افتاد می‌فهمد

آواره‌ام کوه و بیابان را به دنبالت
مجنون بیابان٬ کوه را فرهاد می‌فهمد…

با رفتنت حال مرا آن شهر متروک و
مخروبه با نام فلان‌آباد می‌فهمد!

وا کردن ده‌ها گره از روی هم سخت است…
سنگینی این بغض را فریاد می‌فهمد

دارم صدایت می‌زنم با درد٬ با لکنت
کی ضجه‌ی در بند را آزاد می‌فهمد؟

هر عاقلی این را که “هر کس ساده ترکت کرد
به سادگی او را ببر از یاد” می‌فهمد

صد بار ترکت کردم اما باز برگشتی
درد مرا رگ‌های یک معتاد می‌فهمد!

این عشق گنگ و بی‌ثمر را “مرگ” می‌نامم
این واژه را هم پیر هم نوزاد می‌فهمد!

وقتی نفس یعنی قفس٬ تنها رهایی را
مرغی که پشت میله‌ها جان داد می‌فهمد

 

 

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.