آرزوی دانشجو بودن

توسط
گفت ((تو دانشجویی؟)) در ‘تو’ گفتنش نه نشانی از بی احترامی بود نه نشانه ای از صمیمیت. انگار فقط یک واژه را ادا میکرد. گفتم ((بله دخ…)) ناگهان شک کردم. دخترم یا پسرم؟ ((البته دانشجو بودن چیز خاصی نیست)) گفت:.((من میخوام دانشجو بشم. مثل تو)) گفتم چه خوب و یک شات زدم. منم میخواستم دانشجو شوم. همان روزها که بعضی بچه ها مهد کودک می رفتند و ما زیر دست مادربزرگ و پدربزرگ بزرگ میشدیم. همان وقت ها که مادرم هم دانشجو بود و هم کار میکرد. پدرم کار میکرد. آن روزها مهدکودک برایم معنا و رنگی نداشت, برعکس دانشگاه. دانشگاهی که تمام موفقیت ها و سربلندی های خودم را در آن می دیدم. روزگار گذشت. با همان سرعتی که پدربزرگ گفته بود. حالا دانشجو شده بودم. حالا دانشگاه رنگ می باخت و مهد کودک برایم رنگ پیدا میکرد. مهد کودکی که نرفته بودم. در چهره ی هم کلاسی هام, دنبال هم بازی های نداشته ام در مهدکودک میگشتم. در لبخندهاشان. دنبال لبخندی بودم که ناگهان تمام کودکی های مرا به یادم بیاورد. لبخندی که با دیدنش, ناگهان سر کلاس اقتصاد خرد فریاد بزنم (( یااااادم اومد…من و تو توی یه مهد کودک بودیم)) گفتم: ((خیلی خوبه که تلاش کنی بری دانشگاه. اما فک نکن دانشگاه تنها راهه)) گفت ((من میخوام دانشجو بشم)) گفتم ((ببین دخ…. راستی اسمت چی بود؟)) کاش آرزوهای بزرگتری داشتم. بزرگتر از دانشجو بودن. کاش دنیای بزرگتری داشتم. خیلی بزرگتر از داشتن یک دنیای خوب. کاش بزرگتر میشدم

ممکن است بپسندید

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.